پاییز 1389

آخرین روز پاییز

 

امروز و امشب آخرین روز پاییز و شب یلدای دهه هشتاد شمسی است.

این دهه هم که بخشی از بهترین روزهای زندگی و جوانی و . . .مان بود به آخرین روزهایش رسید و ما ماندیم و راه دراز و پر پیچ آینده و خاطرات تلخ و شیرین و فراموش نشدنی گذشته.

 

دهه ای که آنقدر ها هم که فکر میکردم  پخته ام نکرد ولی بیش از آنچه تحملش را داشتم پخته ام کرد.

 

از بی ثباتی و بد مدیریتی اجتماعی گرفته تا بی وفایی و بد عهدی ایام درش فراوان بود.

 

ارزشهای انسانی کم رنگ تر و بی ارزشی و شقاوت پر رنگ تر از دهه های قبل.

 

اما. . .

 

فقط زنده به این عشق که:

 

از غم عشقت دل شیدا شکست 

 

شیشه می در شب یلدا شکست . . .

 

ای کاروان آهسته رو . . .

 


 

ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود

من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو، در استخوانم میرود

گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود

او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود

برگشت یار سرکشم، بگذشت عیش ناخوشم
چون مجمری پر آتشم، کز سر دخانم می رود

با آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رود

باز آی و بر چشم نشین، ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می رود

شب تا سحر می نغنوم، واندرز کس می نشنوم
وین ره نه قاصد می روم، کز کف عنانم می رود

گفتم بگریم تا ابل، چون خر فرماند در گل
وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم می رود

صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد کار کم، هر کار از آنم می رود

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود

سعدی فغان از دست ما، لایق نبودی ای بی وفا
طاقت نمی آرم جفا، کار از فغانم می رود